
با صدای شکستن سوزن چرخ خیاطی از خیالاتش بیرون پرید. انگار سوزن شکسته رفت و نشست پشت دست رویاهایش و فراری شان داد. سوزن را که عوض کرد دوباره با صدای چرخ دنده ها سوار قطار افکارش شد. بهترین مشتری هایش آنهایی بودند که عروسی فرزندشان بود و بهترین پارچه را میخواستند و برای بهترین کت و شلوار حاضر بودند هر پولی بدهند. یا آنهایی که جایی استخدام شده بودند و آمده بودند تا اولین لباس کارشان را سفارش دهند. اما این آخری با بقیه فرق میکرد. یک دست کت و شلوار طوسی شیک. برای آقای رئیس. یا شاید هم فرمانده یا پرزی...
ادامه مطلب