یک جفت

خرید بک لینک
دست تکان می دهم تا تاکسی بایستد. تاکسی خالی است و من صندلی کنار راننده را انتخاب می کنم. صدای رادیوی ماشین بلند است. صوت قرآن پخش می کند. توجه من هم جلب می شود. اما نه بخاطر بلند بودنش. یک مشکلی هست. یک آیه مدام تکرار می شود.
در حالیکه دنبال یک بهانه ی آرامش بخش برای این تکرار می گردم می بینم که راننده فرمان را رها کرده است اما فرمان می چرخد و ماشین را هدایت می کند. خیره به راننده نگاه می کنم که بالاخره به حرف می آید: آخه ما دست نداریم که باهاش فرمون رو بگیریم. به جاش اینا رو داریم. و دو عدد سُم جلو چشمانم می آیند. فریاد می کشم و احساس میکنم تاکسی و خیابان راننده و یک جفتش سُمش دور سرم می چرخند.
از خواب بیدار می شوم. ولی نه... هنوز خوابم؟ پس چرا در حال فکر کردنم؟ اگر بیدارم چرا چشمانم باز نمی شوند؟ دست ها و پاها و زبانم همه قفل شده اند. می خواهم داد بزنم اما انگار یک وزنه ی سنگین روی سینه ام گذاشته اند و با چند متر طناب بسته شده ام. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که مردن این احساس دارد. اما ناگهان یک سقوط آزاد چهل سانتی متری را تجربه می کنم و کف اتاق پخش می شوم. اول از همه سالم بودن سیستم عصبی ام را چک میکنم. حالا نمیدانم از اینکه زنده ام خوشحال باشم یا از درد شکستن بینی به خودم بپیچم.

پ.ن: این فقط یک داستان تخیلی هست :))
کت و شلوار طوسی...

ما را در سایت کت و شلوار طوسی دنبال می‌کنید

برچسب: یک جفت پادشاه,یک جفت نعل,یک جفت کفش,یک جفت چشم آبی,یک جفت چشم سیاه,یک جفت,یک جفت زمین,یک جفت قناری,یک جفت کفش به انگلیسی,یک جفت کبوترند ابلق, نویسنده: بازدید: 65 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 5:29

صفحه بندی