از آن لبخندها

خرید بک لینک
مثل همیشه زودتر آمده بودم سر قرار. این بار یک ربع. مثل همیشه هم بقیه دیرتر آمده بودند. این بار نیم ساعت. خیابان شلوغتر از همیشه بود و این من را یاد یک موقعیت عالی برای یک حمله انتحاری انداخت. یک پیرمرد که یک کیسه بزرگ روی دوشش بود در پیاده رو پیدایش شد. فکر کردم این باید خودش باشد. کل کیسه پر از مواد منفجره است و میآید یک گوشه در پیاده رو میگذارد و خودش میرود. بعد هم من که با چشمان تیزبینم ماجرا را دیده ام سریع...
-سه جفت دو تومن.
+چی؟
-جوراب!
از کیسه ی بزرگش چند جفت به عنوان نمونه درآورد و نشانم داد. بیشتر شبیه ساق دست بودند که یک طرفش را بسته اند تا جوراب. یک لبخند زدم که همه ی جوابم را در خودش داشت. خوشحال شدم که پیرمرد جوراب فروش هم درکم کرد و رفت. در سریال های تلویزیون هروقت یکی از شخصیت های داستان بچه ی نوزاد داشته باشد از کف پا تا فرق سر قنداق است و همیشه هم فقط پشتش دیده میشود. درست مثل خانمی که از روبهرو میآمد و یکی از همان بچه ها بغلش بود. با خودم گفتم این یکی حتما خودش است. الان میآید و بمب قنداق شده اش را میترکاند و من هم میترکم و یک راست میروم بهشت. زن از مقابلم رد شد و تمام رویاهای بهشتی ام را نابود کرد. بچه ای که بغلش بود از همان لبخندهای خودم تحویلم داد و کلی حرف داشت. داشتم به حرفهای بچه فکر میکردم که چیزی مثل شلاق به پشت گردنم خورد.
- خجالت نمیکشی زن مردمو دید میزنی؟
از آنجایی ایمان به بدنسازی میرود و اینکه جواب ابلهان خاموشی است در قالب لبخند هم جوابش را ندادم. فقط پرسیدم:
- محسن رو چیکار کردی؟
+ محسن کارواجب داشت زودتر رفت حرم.
باهم راه افتادیم به سمت حرم. در راه با خودم فکر کردم محسن از همان اول هم اهل نماز اول وقت بود. تازه نشسته بودیم و طبق عادت سرم روی کتاب دعا بود و دهانم داشت ایمان را در بحث فوق سری حمله به کلن (( چینیهای بیکار)) همراهی میکرد.
-عجب دسشویی های تمیزی داره هااا !
محسن همانطور که دستهایش را خشک میکرد گفت:(( تازه خلوتم بود. من همیشه دوست داشتم انتخاب های زیادی داشته باشم)) وقتی کلمه ی خلوت را شنیدم گفتم:(( مگه ساعت چنده؟)) ساعت ۱۲ بود و چون بعد از مدتها بالاخره توانسته بودیم از ایمان شام بگیریم اصلا دیر نبود. اولین رستورانی که پیدا کردیم را انتخاب کردیم. از همان اول میشد تفاوت را حس کرد. بجای اینکه از پله های رستوران بالا برویم رفتیم پایین. بعد از ۵ دقیقه غذاها حاضر شد. در حالت معمول پختن نیمرو عسلی حداقل ۵ دقیقه زمان لازم دارد. بعد از خوردن شام جلوی درب رستوران هرچه توانستیم با صدای بلند از غذا ایراد گرفتیم و میخواستیم راه بیافتیم که ناگهان صدایی گفت:((هتل... النور... هتل النور)) سه تایی به طرف صدا برگشتیم. دو مرد عرب بودند که دنبال آدرس هتل میگشتند. بعد از ۱۰ دقیقه که سر آدرس هتل به توافق رسیدیم آن را به عربها گفتیم. یکی از عربها گفت:(( هتل النور...)) با این حرفش برای اولین بار آقای شریعتی معلم عربی مان را درک کردم که همیشه مارا با کسانی که فارسی نمیفهمند مقایسه میکرد. در همین فکرها بودم که ناگهان محسن با حالتی پر از اعتماد به نفس سینه سپر کرد و از آن دو نفر پرسید:(( کَن یو اسپیک اینگلیش؟)). عربها گل از گلشان شکفت و با ذوق گفتند:(( یِسسس)) اما من که از درصد زبان محسن در کنکور خبر داشتم سه عدد لبخند تحویل محسن و عربها دادم و از صحنه خارج شدم.
کت و شلوار طوسی...

ما را در سایت کت و شلوار طوسی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 5:28

صفحه بندی